تبليغاتX
پرواز در ملکوت

دوشنبه 29 آبان1385

عوامل پیدایش خشوع در نماز: قسمت اول

عوامل پیدایش خشوع در نماز: قسمت اول

1. توجه به عظمت خداوند

برای آنکه به هنگام نماز در ما خشوع پیدا شود، باید از قبل از نماز در بعضی مقولات اندیشه کنیم. باید بکوشیم عظمت خداوند را درک کنیم و کوچکی و حقارت خویش را در مقابل عظمت الهی، در حد توان و فهم خود بسنجیم.

بنابراین، درک عظمت الهی خشوع آور است. اگر ما در نماز به دنبال خشوع هستیم، یکی از راههای بسیار مؤثر آن این است که به درک عظمت الهی نایل آییم. اکنون سؤال اساسی این است که راه نیل به چنین درکی چیست؟

 

 

اگه دوست داری یه کم از اوصاف عظمت الهی رو بخونی روی ادامه مطلب کلیک کن!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبد الله در 21:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه 6 آبان1385

رابطه محبت و خشوع: قسمت دوم

رابطۀ «محبت» و «خشوع»

گفتیم وقتی محبت خدا در دل، استقرار پیدا کرد، آنگاه آتش شوق لقای او در دل شعله می کشد و انسان برای دیدار محبوبش بی تابی می کند. این جاست که وقتی به نماز می ایستد، در اثر شوق دیدار، قلبش خاشع می گردد و حالت خشوع به او دست می دهد.

یکی از راههای ایجاد محبت خداوند در دل، توجه به نعمتها و الطاف اوست. نعمتهای خداوند و الطاف او به ما بیشمار و بی حد و حصر است. در حقیقت ما آنچنان غرق در دریای نعمتهای الهی هستیم که حساب آن از توان و تصورمان بیرون است. نعمتهای خداوند فقط این نعمتهایی نیست که ما معمولاً به آنها توجه می کنیم. سرتاپای عالم هستی برای هر انسانی نعمت است. امام حسین علیه السلام در شمردن نعمتها و توجه به آنها چه دقایق و ظرایفی را بر می شمارد! به راستی که باید از امام حسین علیه السلام بیاموزیم و اینگونه نعمتهای خدا را برشماریم. آن حضرت در روز عرفه، در گرمای سوزان و آفتاب، ایستاده و آنچنان می گرید که گویی از چشمان مبارکش باران می بارد. با این سوز و حال، نعمتهای خدا، از مژۀ چشم گرفته تا پیچیدگی لالۀ گوش و دندانها و قلب و کبد و تمام اعضا و اندامها را یک به یک ذکر می کند:

پس کدامین نعمتهایت را ای معبودم بشمارم و یاد آورم؟ یا کدامین عطایت را سپاس گویم؟ و حال آنکه نعمتهای تو ای خدای من، بیش از آن است که شمارندگان توانند بشمارند و یا به یاد دارندگان بتوانند آنها را به خاطر بسپارند. من گواهی می دهم ای معبود من، با حقیقت ایمانم ... و آویزه های راههای جریان نور دیده ام، و چینهای صفحۀ پیشانی ام، و درزهای حفره های گردش خونم، و پرّه های نرمۀ تیغۀ بینی ام، و حفره ها (تارها)ی پردۀ شنوایی گوشم، و آنچه ضمیمه شد و بر هم نهاد دو لبم، و گردشهای سخن سازانۀ زبانم، و جای فرو رفتگی کام دهانم، و آرواره هایم، و رستنگاههای دندانهایم، و دستگاه گوارش خوردنی و آشامیدنی ام، و تکیه گاه پوستۀ مغزم، و رساییِ کامل طنابهای گردنم ... و آنچه مشتمل بر آن است قفسۀ سینه ام، و کمربندهای پیِ حیاتیِ متصل به دل و جگرم، و پیوندهای درآویختۀ پوشش دلم، و قطعات کناره های جگرم، و آنچه در بر گنجانده غضروفهای دنده هایم، و گیره های بندهای مَفصَلهایم، و انقباض عضلاتم، و گوشه های سر انگشتانم، و گوشتم، و خونم، و مویم، و رویۀ پوستم، و عصبم، و نایم، و استخوانهایم، و مغزم، و رگهایم، و همۀ اعضایم ... .

جدّاً خدای تعالی چقدر به ما لطف کرده است؟! اگر هر یک از این نعمتها را به ما نمی داد، چه کمبودها و بیماریها و مشکلاتی که نداشتیم! و افزون بر اینها و بالاتر از آنها، نعمتهای معنوی خداوند است که معمولاً کمتر به آن توجه می کنیم.

اهل بیت علیهم السلام در دعاها و مناجاتهای خود، به نعمتهای معنوی خداوند نیز توجه داشته اند. در مناجاتی از امام سجاد علیه السلام اینچنین می خوانیم:

خدایا! از بزرگترین نعمتهایت بر ما، ذکر و یاد تو بر زبان ما و اجازه ات به ما در خواندن تو ست.

شاید به فکر ما نرسد که این خود نعمتی است که انسان اجازه داشته باشد با خدا حرف بزند. اگر ما پستی و ناچیزی و حقارت خود را در برابر عظمت الهی بسنجیم، آنگاه خواهیم فهمید که اصلاً ما در این حدّ و اندازه ها نیستیم و حقی نداریم که در پیشگاه با عظمت خدا بایستیم و بخواهیم با خدا صحبت کنیم. اگر آنچنان که در قیامت به جهنّمیان خطاب می شود، در دنیا به ما خطاب می شد که: « اِخسَؤُا فیها وَ لا تُکَلِّمونِ؛ بروید گم شوید و با من سخن مگویید» ، چه کسی را یارای حرف زدن و لب به سخن باز کردن بود؟!

هرکسی حق سخن گفتن در پیشگاه خدای تعالی را ندارد. تا او خود اجازه ندهد، لیاقت سخن گفتن با حضرتش را پیدا نمی کنیم. مجلسی بزرگ را تصور کنید که شخصیتی بزرگ، مثل مقام معظم رهبری در آن حضور داشته باشد. در این مجلس هر کسی حق ندارد سخن بگوید و باید از قبل اجازه بگیرد. در مقابلِ خدایی که عظمتش بی نهایت است، ما بندگان ناچیز و حقیر که هرچه داریم از عطای اوست، بی اجازت او نمی توانیم و نباید زبان به سخن بگشاییم. البته خدای تعالی از سر لطف و رحمت بی انتهای خود، با بزرگواری تمام، به همۀ بندگانش اجازه داده تا هرگاه که اراده کنند، رو به درگاهش آورند و با او سخن بگویند؛ اما اگر این اجازه نبود، هیچ کس از پیش خود چنین حقی را نداشت. از اینرو یکی از بزرگترین نعمتهای خداوند به بندگان، همین اجازه سخن گفتن آنان با خود است. نه تنها اجازه داده، که اصلاً خود از ما دعوت کرده و امر فرموده تا در شبانه روز چندین بار به حضورش شتافته، در قالب «نماز» از فیض مصاحبت با او بهره مند گردیم. معشوق و محبوبی را که جایگاه و شخصیتی بسیار بزرگتر و والاتر از محب و عاشق دارد در نظر آورید. فاصلۀ اجتماعی و شخصیتی این عاشق و معشوق، اصلاً اجازه نزدیکی به حریم معشوق را به عاشق نمی دهد. حال اگر از سوی چنین معشوقی به عاشق پیغام برسد که «من منتظر دیدن و ملاقات شما هستم»، چه حالی به عاشق دست خواهد داد؟! از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجد و بی اختیار اشک شوق از دیدگانش جاری می شود و از این همه لطف و بزرگواری معشوق، نزدیک است که روحش قالب تن را بشکند و به پرواز درآید. نماز نیز نظیر چنین چیزی، و البته در مقیاسی بسیار بسیار فراتر است. ما خرد و حقیر و کمترین و فقیریم و خدا عظمتی بی پایان و بیرون از حد تصور. حال از سوی چنین بزرگی، به چنین حقیری پیغام رسیده که به بارگاهش بشتابد و به فیض حضور و هم صحبتی نایل آید.

اکنون این صحنه را در مورد بزرگی تصور کنید که ما در مورد او جفاهای بسیار روا داشته و بارها با بی شرمی تمام، در حق او جسارت نموده ایم. اگر روزی در مجلسی، گروهی به حضور آن بزرگ شتافته باشند و ما نیز با سرافکندگی در آن جمع، در گوشه ای خزیده باشیم، همین مقدار که ما را نزنند و بیرون نکنند، جای سپاس فراوان است. اما اگر نه تنها این کار را نکردند، بلکه آن بزرگ ما را به نزدیک ترین جا در کنار خود دعوت کند و با نرمی و ملاطفت، احوالِ ما را جویا شود، به راستی چه حالی به ما دست خواهد داد؟!

خدای تعالی با دعوت به نماز، بزرگترین لطفها را در حق ما کرده و بیشترین بزرگواری را به خرج داده است. او نه تنها در مقابل نافرمانی ها و گناههای مکرر، ما را از خود نرانده، که حواستار حضور ما در بارگاه قدس خویش نیز شده است. به جای آنکه ما التماس و اضرع کنیم که خدایا به ما راه بده به آستانت درآییم و لحظه ای با تو سخن بگوییم، او خود از ما خواسته که از عطای لقایش بهره گیریم.

اگر به یان مطلب توجه کنیم که خدای تعالی با آن همه عظمت و جلالت، به بنده ای حقیر، گنهکار، پست، نافرمان و حق ناشناس اجازه داده که با او سخن بگوید و به او توجه می کند، شوق و هیجانی خاص در ما پدید می آید؛ حالتی که البته درست به وصف در نمی آید. این شوق و هیجان، با شوق و هیجانهای معمولی تفاوت دارد و برای همگان پیدا نمی شود. این، همان خشوعِ ناشی از شوق و محبت است.

مقایسه عظمت نعمتهای معنوی با نعمتهای مادی

انسان برای ازدیاد محبت خود به خداوند، باید ابتدا از نعمتها و الطاف خاصی که خدا به او عنایت فرموده شروع کند و آنها را به خاطر بیاورد. چنین موقعیتهایی در زندگی هر کسی پیش می اید؛ مواقعی که نیازی شدید داشته و خدای تعالی به فریاد او رسیده و دستش را گرفته است. سپس باید این تذکر و یادآوری را به سایر نعمتها تعمیم دهد؛ چرا که همۀ نعمتهای خداوند در جای خود مهم و مانند همان نعمتی است که به صورت غیر منتظره شامل حال ما شده است. اگر کوچکترین خللی در عضوی کوچک و ناچیز از بدن ما پیش بیاید، آنگاه خواخیم دانست که نعمتی عظیم بوده که تا بحال از آن غافل بوده ایم. مرحله سوم این است که افزون بر نعمتهای مادی، به نعمتهای معنوی نیز که خدا به او عنایت کرده توجه کند. ارزش بسیاری از نعمتهای معنوی، بسیار بیشتر از نعمتهای مادی است. هنگامیکه در جایی مهمان هستیم، یک احترام صاحبخانه به ما همین است که زحمتی کشیده و سفره ای انداخته و غذایی تهیه کرده است، ولی احترام بیشتر او را وقتی احساس می کنیم که با استقبال و احترام و لبخند به استقبال ما بیاید و با گرمی و محبت و عنایتی خاص، به ما خوش آمد بگوید. این یک لبخند و یک نگاه و چند کلمه حرف، به مراتب بیش از آن دعوت و غذا برای ما ارزش دارد. این نعمتی معنوی است که در مقایسه با آن غذاها و نعمتهای مادی، ارزشی بسیار والاتر دارد. نعمتهای معنوی خدای تعالی نیز به همین صورت است. اگر انسان اهل معرفت باشد، درک خواهد کرد که برخی نعمتهای معنوی خداوند، به هیچ وجه قابل مقایسه با نعمتهای مادی او نیست. کسانی که مقرب ترند لذت این نعمتها را بهتر درک می کنند. برخی نعمتها را خدای تعالی فقط برای بندگان مقرب و خاص خود آماده کرده است؛ نعمتهایی وصف ناشدنی و غیر قابل تصور:

ما لا عَینٌ رَاَت وَ لا اُذُنٌ سَمِعَت وَ لا خَطَرَ عَلی قَلبِ بَشَرٍ؛

نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده و نه به قلب هیچ بشری خطور کرده است. (بحار الانوار،ج8، باب 23، روایت113)

نوشته شده توسط عبد الله در 6:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه 5 آبان1385

رابطه محبت و خشوع

 

رابطۀ «محبت» و «خشوع»

هنگامی که انسان محبوبی دارد، ولی دستش از دامان او کوتاه است و نمی تواند او را ببیند، همیشه نگران و دلواپس اوست. این حالت وقتی به اوج خود می رسد که انسان بداند گرچه او محبوبش را نمی بیند و از او بی خبر است، ولی محبوبش او را می بیند و از حال و روز او خبر دارد. حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در دعای شریف عرفه، خطاب به ذات اقدس پروردگار عرضه می دارد:

عَمِیَت عَینٌ لا تَراکَ عَلَیها رَقیباً؛

کور باد آن دیده ای که تو را مراقب خود نمی بیند.

اگر انسان بخواهد به اندازه توان به عمق این مطلب برسد، باید ابتدا معرفت خود را به خدای تعالی بیشر کند و او را بهتر بشناسد. هر مقدار که خدا را بیشتر بشناسد، بیشتر به زیبایی و جمال او پی خواهد برد و در نتیجه، بیشتر عاشق او خواهد شد و محبت خدا در دل او جای خواهد گرفت. وقتی محبت خدا در دل، استقرار پیدا کرد، آنگاه آتش شوق لقای او در دل شعله می کشد و انسان برای دیدار محبوبش بی تابی می کند. این جاست که وقتی به نماز می ایستد، در اثر شوق دیدار، قلبش خاشع می گردد و حالت خشوع به او دست می دهد.

اگه دوست داری بدونی چطوری میشه این مراحل را طی کرد و این حالت ها رو پیدا کرد روی ادامه مطلب کلیک کن!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبد الله در 7:2 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 4 آبان1385

فرق بین خشوع و خوف و خشیت

فرق بین «خشوع»، «خوف» و «خشیت»

چنانکه گفتیم، خشوع عبارت است از احساسی خاص از خودباختگی، بریدن و فروشکستن که برای انسان پیدا می شود. این حالت با «خشیت» و «خوف» همراه است. از این رو، برای روشن تر شدن مفهوم «خشوع»، باید مقداری نیز درباره مفهوم «خشیت» و همچنین «خوف» و تفاوت این دو و ارتباط آنها با خشوع توضیح دهیم.

در قرآن کریم چنین می خوانیم:

لَو أنزَلنا هذَا القُرآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأیتَهُ خاشعاً مُتَصَدِّعاً مِن خَشیَۀِ اللهِ؛

اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم، به یقین آن کوه را از بیم خدا فروشکسته و از هم پاشیده می دیدی.

اگر قرآن بر کوهی نازل می شد، حالت خشوع و شکستگی در آن پدیدار می گشت و متلاشی می گردید. خداوند متعال در این آیه شریفه، مفهوم «خشوع» و «خشیت» را با هم به کار برده است.

معمولاً مفهوم واژۀ «خشیت» به درستی بر ما روشن نیست. در زبان فارسی این کلمه در بسیاری موارد همراه با واژۀ «خوف» و گاهی نیز به همراه واژۀ «هیبت» به کار می رود. بسیاری از ما تصور می کنیم که این سه کلمه مترادف و به یک معنا هستند، حال آنکه این گونه نیست. اتفاقاً کلمه «هیبت» را معمولاً به غلط به کار می بریم. برای مثال ما در فارسی می گوییم: «فلانی چنان هیبتی داشت ...» یا: «از هیبت او، فلان حالت برای من پیدا شد»، که هیبت را به شخص مقابل نسبت می دهیم؛ در حالیکه هیبت، حالتی برای خود شخص است که از درک عظمت طرف مقابل حاصل می گردد!

در هر صورت، هنگامی که انسان با عظمتی شگفت انگیز مواجه می شود و خود را در مقابل آن، حقیر و ناچیز احساس می کند، حالتی از خودباختگی و فروشکستگی برایش پیدا می شود. این همان حالتی است که برای بیان آن می گوییم: «از هیبت فلانی زبانم بند آمد و نتوانستم حرف بزنم» و همان طور که گفتیم، «هیبت» در واقع صفت و حالت ماست که از درک عظمت آن شخص پیدا می شود.

حالت «هیبت»، گاهی با شناختها و توجهات دیگری نیز همراه است. انسان گاه پس از درک عظمت آن فرد و معرفت به شخصیت او، به این امر توجه می کند که با چه شخصیت عظیمی مخالفت کرده و با او نافرمانی و بی حیایی روا داشته است. این جاست که افزون بر حالت «خشیت» که تحت تأثیر درک عظمت آن شخص بوجود آمده بود، حالت «خشوع» نیز در انسان پیدا می شود. گاه علاوه بر اینها، به این امر توجه می کند که در قبال نافرمانی ها و گناهانی که در مورد آن شخصیت بزرگ انجام داده، مستحق عقوبت شده و آن شخصیت، برای گناهکاران عذابها و عقوبتهایی را مهیا کرده است. در اینجا، افزون بر حالت «خشیت» و «خشوع»، انسان دچار ترس و «خوف» نیز می گردد.

«خشیت» و «خشوع» لزوماً همیشه با «خوف» همراه نیست و به سبب ترس از عذاب الهی پدید نمی آیند، بلکه ممکن است صرفاً تحت تأثیر درک عظمت الهی پدیدار شود؛ برای مثال، در مورد کوه، گناه و نافرمانی مطرح نیست تا بگوییم کوه از ترس عذاب الهی حالت خشوع و خشیت پیدا می کند، بلکه از هم فروپاشیدن کوه، تحت تأثیر درک عظمت الهی است.

بنابراین، پدید آمدن حالت خشیت و خودباختگی و ترس در انسان، در برابر خدای تعالی، اعم است از این که خاستگاه آن، احساس گناه و ترس از عذاب باشد، یا این که صرفاً به سبب درک عظمت خدای متعال پدید آید. یکی از حالتهای انسان این است که گاه وقتی در برابر شخصیتی بسیار باعظمت قرار می گیرد، رنگش می پرد، بدنش به لرزه می افتد و حالتی ترس گونه بر او چیره می شود؛ اما این حالت، لزوماً به سبب ترس از عذاب و عقوبت نیست، بلکه می تواند تحت تأثیر درک عظمت آن شخصیت پدید آید. در روایات نقل شده که وقتی امام حسن مجتبی علیه السلام مشغول وضو گرفتن می شد، بدنش به لرزه می افتاد و رنگ مبارکشان می پرید. دربارۀ حضرت زهرا نیز آمده که حضرت وقتی در محراب عبادت می ایستاد، بندبند بدنشان می لرزید و خدای تعالی در این حال، خطاب به فرشتگان می فرمود: ای فرشتگان مقرب من! بنگرید که این بنده و کنیز من، چگونه از خشیت من به خود می لرزد. شاهد باشید که دوستان او را (به سبب همین خشیت وی) مورد شفاعت قرار خواهم داد.

در هر حال با توضیحاتی که دادیم، معلوم شد که «خشوع» ممکن است اسباب مختلفی داشته باشد: گاه صرفاً به سبب درک عظمت مقام الهی است؛ زمانی به سبب شرمساری و خجالت از گناهی است که نسبت به خدای تعالی از انسان سرزده است؛ و گاه نیز ممکن است به سبب ترس از عذاب و عقاب الهی باشد.

نوشته شده توسط عبد الله در 6:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 3 آبان1385

خشوع ظاهری و خشوع واقعی

خشوع ظاهری و خشوع واقعی

قبل از آنکه انسان بر اساس تربیت انبیا و مربیان الهی ساخته شود و پرورش یابد، حالت «منیّت» و «انانیّت» در او هست و باید به فکر باشد و به تدریج آن را اصلاح و درمان کند. اگر مراقب نباشیم، سدّ «انانیت» در وجود ما، به سان دیواری ضخیم و بتونی خواهد شد که به این آسانی ها قابل شکستن و فروشکستن نخواهد بود:

وَ لا یَکونوا کَالَّذینَ أُوتوا الکِتابَ مِن قَبلُ فَطالَ عَلَیهِمُ الأمَدُ فَقَسَت قُلوبُهُم؛

و مانند کسانی نباشند که از پیش به آنها کتاب داده شد و انتظار بر آنان به درازا کشید، و دلهایشان سخت گردید.

برخی از انسانها به جایی می رسند که به تعبیر قرآن، دلهایشان حتی از سنگ هم سخت تر میشود. خداوند متعال در وصف قساوت قلب بنی اسرائیل می فرماید:

ثُمَّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالحِجارَۀِ أو أشَدُّ قَسوَۀً وَ إنَّ مِنَ الحِجارَۀِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنهُ الأنهارَ وَ إنَّ مِنها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخرُجُ مِنهُ الماءُ وَ إنَّ مِنها لَما یَهبِطُ مِن خَشیَۀِ اللهِ؛

سپس دلهای شما بعد از این سخت گردید، همانند سنگ یا سخت تر از آن؛ چرا که از برخی سنگها جویهایی بیرون می زند و پاره ای از آنها می شکافد و آب از آن خارج می شود و برخی از آنها از بیم خدا فرو می ریزد.

دلِ بَعضی از انسانها آنقدر سخت است که حتی یک قطره اشک هم از چشمشان نمی آید. اینان از سنگ هم سخت ترند. در مقابل نیز کسانی هستند که دلهایشان زود می شکند؛ به مانند دیواری که زود ترک بر میدارد. یک مرحله و یک مرتبه از دل شکستگی این است که دل انسان ترکی ضعیف و کوچک بر می دارد. گاهی دل شکستن شدیدتر است، به طوریکه دیوار دل شکافی عمیق بر می دارد. زمانی نیز این شکستن بسیار شدید است؛ آنچنان که خانه ای با تمام سقف و دیوارهایش به یکباره فروبریزد. در این حالت، دیوار «انانیت» انسان ناگهان فرو می ریزد و از آن هیچ اثری باقی نمی ماند؛ گویی که اصلاً خانه و دیواری نبوده است. خشوعِ کامل همین حالت اخیر است؛ حالتی که اصلاً دیوار دل انسان پورد می شود و ذرات آن هم در هوا گم می گردد. اگر چنین حالتی برای انسان پیش بیایدو دل انسان اینچنین فرو بشکند، خواه ناخواه و بدون اختیار، اثر آن در چهره و ظاهر انسان نیز ظاهر می شود؛ مثلاً بی اختیار و بدون اینکه خود بخواهد، صدایش یک حالت گرفتگی و شکستگی پیدا می کند. اگر انسان در این حال نماز بخواند، آنگاه مصداق این آیۀ شریفه است که:

قَد أفلَحَ المُؤمِنونَ* الَّذینَ هُم فی صَلاتِهِم خاشِعونَ؛

براستی که مؤمنان رستگار شدند، همانان که در نمازشان فروشکسته اند.

خشوع این نیست که انسان در نماز لحنش را به صورت تصنعی تغییر دهد، یا سرش را کج کند یا گردنش را فرو اندازد. اینها تصنّع است، نه خشوع حقیقی. اگر واقعاً دل بشکند، آن دیوار «من بودن» می شکند و سقف بتخانۀ خودپرستی فرو می ریزد و آثار آن به صورت غیر ارادی در چهره و ظاهر و رفتار هم نمایان می شود.

ممکن است به ذهن بیاید که آیا اصولاً این کار درستی است که کسی به چنین حالتی برسد؟ کسانی که با خدا رابطه ندارند، این حالت را نشانه ضعف شخصیت فرد می دانند. آنها می گویند اگر دل انسان بشکند، اشکش جاری شود، قلبش به تپش بیافتد و صدایش حالت گرفتگی پیدا کند، اینها نشانۀ ضعف شخصیت فرد و ضعف اعصاب و روان اوست! در مقابل، کسانی که به وجود خدا معتقدند و خدا را می شناسند و عظمت او را درک می کنند، معتقدند کهنبود چنین حالتی، اشکال و نقص است. ما معتقدیم که اصلاً اقتضای فطرت انسان همین است. هنگامی که انسان از خود هیچ ندارد و همه چیز او از خداست، این چه حالت دروغینی است که در برابر خدا خود را بگیرد و برای چه دیوار بتونی «من بودن» را در مقابل خدا درست کند؟! اشکال و اشتباه این است که انسان در مقابل خدا برای خود شخصیت و انانیتی قایل شود.

 

نوشته شده توسط عبد الله در 12:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 آبان1385

خشوع، نفی انانیت

خشوع، نفی انانیّت

در پستهای قبلی مطرح شد که خشوع نوعی از فروشکستن دل در مقابل خداوند سبحان است. اما «شکستن دل» چگونه و به چه معناست؟ در عربی، از شکستن دل، با «انکسار القلب» تعبیر می شود. این حالت زمانی اتفاق می افتد که انسان گرفتاری و نیازی جدی و سخت داشته و دستش از همه جا کوتاه و امیدش از همه کس قطع شده باشد. این جاست که دل انسان می شکند. اما این حالت، خشوع نیست و خشوع، امری فراتر از این است. خشوع در جایی است که «انانیت» و «منیّت» انسان در هم فرو بشکند.

همه ما برای خود شخصیت و هویت مستقل، و به تعبیری «انانیّت» و «منیّت» قایل هستیم. از دیدگاه مباحث اخلاقی و معارف اسلامی، بزرگترین اشکال و نقص ما نیز همین مسأله است. این اشکال آنجا به اوج خود می رسد که ما در مقابل خدای تعالی احساس «انانیّت» کنیم. وجود این حالت در انسان نسبت به انسانهای دیگر نیز زشت است، اما نه آنچنان که موجب سقوط بیش از حد انسان و بی ارزش شدن کارهایش شود. «انانیّت» در مقابل خداوند، یعنی این حالت که: «خدایا تو یکی، من هم یکی!» این حالت، زمینه و منشأ گمراهی ها، انحرافها و فسادهای انسان می شود. همین حالت است که اگر ادامه پیدا کند و اوج بگیرد، بدانجا می رسد که انسان ندای «أنَا رَبُّکُمُ الأعلی» سر می دهد. فرعون که این سخن را می گفت، نمود «انانیّت» و «منیّت» او بود.

نماز، اظهار بندگی و تسلیم در برابر خدا و فرمان اوست. نماز، تن دادن به خواست خدا و گذشتن از خواست خود است.

همه باید در مسیر حرکت بر اساس خواست خدا، زیاد کار کنند و از همان ابتدا خود را عادت دهند که برای حرکات و اعمال و رفتار خودشان، انگیزۀ الهی بیابند. از سوی دیگر نیز تنها در صدد این نباشند که فرمان برانند و دیگران اطاعت کنند و به آنها خدمت نمایند؛ بلکه تلاششان این باشد که خود هرچه بیشتر به دیگران خدمت کنند. اگر از ابتدای جوانی این دو امر را تمرین و تکرار کنیم، روح فرعونی و انانیت در ما ضعیف می شود و قوّت نخواهد گرفت. اگر از ابتدا بکوشیم در هر کاری ببینیم وظیفه مان چیست و خدای تعالی از ما چه خواسته است، در دام انانیت نیفتاده و در گرداب «مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ» گرفتار نمی شویم.

نوشته شده توسط عبد الله در 12:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1 آبان1385

مفهوم خشوع: قسمت سوم

مفهوم خشوع: قسمت سوم

در دو قسمت گذشته سعی کردیم مفهوم «خشوع» را توضیح دهیم؛ اما هنوز نیاز به توضیح بیشتری وجود دارد تا بتوانیم درک صحیح تری از این حالت داشته باشیم. از باب تشبیه و تقریب به ذهن بیشتر، فرض کنید سربازی با این تصور که کسی حضور ندارد، در ساعت غیر موظّف خود به استراحت می پردازد. ناگهان چشم باز می کند و فرمانده را بالای سر خود می بیند. در اینجا چه حالی به او دست می دهد؟ به یقین دچار حالت انفعال شدیدی می شود و خجالت می کشد؛ خجالتی که با ترس همراه است. شکوه و عظمت مقام بالادست باعث می شود دست و پای خود را گم کند، در عین حال که از خوابیدن و پای خود را دراز کردن جلو فرمانده خجالت می کشد. هرچه شخصیت آن فردی که انسان در چنین صحنه ای با او روبرو می شود بزرگتر و والاتر باشد، این حالتِ خودباختگی و ترسِ همراه با خجالت نیز شدیدتر و بیشتر خواهد بود. بین درک عظمت آن شخص و شدت انفعال، رابطۀ مستقیم وجود دارد. مؤمنان، نظیر این حالت را در برابر خدا دارند. درجه فرو شکستن و فروریختن آنها، بستگی به میزان درک و معرفتی دارد که از عظمت و بزرگی خدای تعالی دارند. در هر حال، چنین حالت انفعالی که در این مثال ذکر کردیم و کمابیش برای هرکسی در زندگی پیش آمد کرده، شبیه ترین و نزدیکترین حالتها به حالت «خشوع» است.

«خشوع» با نوعی «خودباختگی» همراه است. باز هم ناچاریم برای تقریب به ذهن و تشریح این حالت، از مثالی استفاده کنیم. فرض کنید کسی خود را دارای موقعیت و شخصیت، و مثلاً از نظر علمی دارای درجه دکترا و استاد دانشگاه معرفی کرده است. پس از مدتی که افراد با این چشم به او می نگریسته اند، ناگهان معلوم گردد ادعایش درست نیست و نه تنها درجه دکترا ندارد، که اصلاً بی سواد است. این جا این انسان به یکباره دچار حالت انفعالی می شود. علامت این حالت هم این است که رنگش می پرد، خود را می بازد، اشک از چشمانش جاری می شود و ...

بین فروشکستن در مقابل خدا و فروشکستن در پیش مردم، تفاوتی وجود دارد. فروشکستن در مقابل مردم رنج آور است و انسان از آن عذاب می کشد و برایش سخت است، ولی وقتی این حالت در برابر خداوند به انسان دست می دهد، انسان لذت می برد. برخی از بزرگان می فرمودند لذتی که انسان از این حالت در مقابل خدا پیدا می کند و اشکش به جهت خشوع در برابر خداوند جاری می شود، از همۀ لذتهایی که در دنیا وجود دارد بیشتر است، به طوری که آرزو می کند ای کاش هیچ چیز دیگری جز همین حال نبود و همیشه این حال برایش باقی می ماند.

آری، هستند کسانی که حاضرند بهترین لذتهای دنیا را بدهند برای آنکه یک لحظه این حال برایشان پیدا شود. این از آن جهت است که اصلاً «خشوع» امری فطری است و فطرت انسان اقتضا دارد که در مقابل خدا، استقلال و هویتی برای خود نبیند و همۀ هستی و وجود خود را وابسته به خدا و عین تعلّق و ربط به او بنگرد.

انسان هرچه دارد، از علم و قدرت و جمال و کمال، همه پرتوی از کمال و جمال و علم و قدرت بینهایت حضرت حق است. اگر انسان این حقیقت را درک کند و به علم حضوری آن را بیابد، به یقین فرو خواهد شکست و هرچه بیشتر بشکند، درجه و مرتبه او بالاتر می رود.

نوشته شده توسط عبد الله در 5:37 |  لینک ثابت   • 

ترجمه قالب
رضا امین زاده
 
Powered By
BLOGFA.COM