پنجشنبه 14 آبان1388
ای مهربان خدای
ای مهربان خدای:
گم گشته ام تو بودی وكردم چوديده باز
ديدم به آسمان وزمين وبه بام ودر
تابنده نورتوست
هرجا ظهورتوست
ديدم به هيچ نقطه تهی نيست جای تو
خوش می درخشد ازهمه سو جلوه های تو
ای مبدأ وجود!
از كثرت ظهور، نهان شد كه هستی
ازهرچه ظاهراست، تويی آشكارتر ... مستور نيستی
نزديك تر به من ازمنی، دورنيستی
تو آشكاره ای ... من زين ميان گمم
كور ارنبيند،اين گنه آفتاب نيست
نقص ازمن است ، ورنه رخت را حجاب نيست
ای مهربان خدای!
درقلب من تبی است گدازان ودردناك
احساس می كنم كه به كانون جان من
سوزنده آتشی است كه سرمی كشد به اوج
احساس می كنم عطشی سرد وبی قرار
اندرفضای هستی من می دود چوموج
اين سوزعشق توست
درمن،چوجان،نهان
احساس می كنم،
درمان نسازد اين تَبِ من جز دوای تو
زائل نسازد اين عطش ، الاّ لقای تو
ای مهربان خدای!
احساس می كنم خلأيی دروجود خويش
كان را نمی برد زميان ، جز پرستشت
ای نازنين خدای
احساس می كنم که بود درسرشت من
سوزنده ، يك نياز
داغ نياز را نزدايد ز سينه ام
جز لذت پرستش و جز نشئۀ وصال
مخموری مرا به جز اين می، علاج نيست
مطلب عيان بود، به بيان احتياج نيست
ای مهربان خدای!
تو، راز جان و مايۀ سرمستی منی
تو هستی منی
درعمق فكر و پردۀ جانم تويی ، تویی
آرام دل، فروغ روانم تویی، تویی
هرجا نگاه می دود ، آنجا نشان توست
روشنگر وجود، رخ دلستان توست.
«حجة الاسلام بهجتی»


